برگشت از دیار عشق
-
تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 14:07
سلاااااام عشق های من حال و احوالتون چطوره مهربونا؟؟؟؟دلم واسه شماها و وبلاگم یه ذره شده دیشب ساعت ۳:۳۰نیمه شب رسیدیم خونه اونم بعد نزدیک دوهفته که خیلی خوش گذشت فعلا دارم وسایلام رو جا به جا میکنم و بعدم یه دستی باید به سر و گوش خونه بکشم کارام که تموم شد میام براتون از مسافرتم تعریف میکنم و بهتونم
سرطان لعنتی
-
تاریخ: 1396/3/17 ساعت: 16:48
سرطان لعنتی این روزا داره جون خیلیا رو بیرحمانه میگیره...پیر و جوون و بچه هم نمیشناسه...رخنه میکنه تو تموم وجودشون و کم کم از پا درشون میاره..ـچقد نحسه...چقد خوف داره اسمش...انقد بیرحمه که قربانیش رو ذره ذره میکشه همین چندوقت پیش بود مامان گفت خواهر زنعموم که سرطان داره از دنیا رفت...زنگ زدم واسه تس
اطلاعیه برای دوستان
-
تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 6:51
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
احوال ناخوش
-
تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 6:51
سلام مهربونا حالتون چطوره؟اصلا دوست نداشتم اولین پستم تو این وب همش از غم و غصه و ناله باشه اما دیگه چه میشه کرد بخشی از زندگی هم اینه... دردونه بدجور مریض شد...دیروز از خواب پا شدم دیدم بدنش خیلی داغه...تب کرده بود و تبشم بالا بود...تا غروب که محسن بیاد فقط رو پام خوابونده بودمش و پاشویه ش میکردم
این روزها
-
تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 6:51
سلام سلام فقط اومدم خبر بدم من زنده مروزهای خیلی خوبی رو پشت سر نذاشتیم دردونه تب و لرز میکرد همش و بردیمش بازم دکتر...آزمایش و اینور و اونور...تازه الان بهتر شده...خداروشکر شبای سختی رو پشت سر گذاشتم شبایی که با ترس و استرس واسه چنددقیقه همش میخوابیدم...هنوز خستگیش تو جونمه الانم دارم آماده میشم وا
اومدم با کلی حرف و گفتنی
-
تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 6:51
سلام و صدتا سلام چطورین مهربونای من؟چقد دلم برای همتون تنگ شده...واسه نوشتن تنگـ شده ولی این مدت حسابی سرم شلوغ بود حتی نرسیدم پست های جدیدتون رو بخونمخب از خودمون بگم...از پنجشنبه تا شنبه همش بامحسن میرفتم بازار برای خرید...چیزایی که واسه مهمونی میخواستم رو گرفتم...جمعه هم رفتیم تره بار و میوه و وس
روزهایی که گذشت...
-
تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 6:51
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
مرور خاطرات...
-
تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 6:51
پارسال بود...دوم خرداد...دقیقا تو همچین شبی حالم خیلی بد بود چون جگرگوشه م رو تخت بیمارستان خوابیده بود و کلی درد کشیده بود...کلی زیر دست پرستار و دکترا گریه و ناله کرده بود و بعدم بستری شده بود...رفقای قدیمی یادتونه؟ خرداد۹۵بدترین خرداد بود...تا روز آخرش گرفتار بیمارستان و مطب این دکتر و اون دکتر ب
اولین روز ماه مبارک رمضان
-
تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 6:51
سلام خواهری های عزیزم حال و احوالتون چگونه س؟؟؟سرحال و شاداب؟خداروشکرنماز و روزه هاتون قبول درگاه حقتو دعاهاتون منو فراموش نکنین دیشب یدفعه ای تصمیم گرفتم روزه بگیرم آخه امروز موعد خاله پری بود ولی پیش خودم فکر کردم شاید خاله پری یکی دوروز عقب بیوفته مثل دفعات قبل حالا من روزه م رو بگیرم اگه اتفاق ا
چهارشنبه و پنج شنبه نوشت
-
تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 6:51
خاله پری که میاد تا سه روز اصلا حال و حوصله خودمم ندارم...یه جورایی کسل و بیحوصله میشم درصورتی که قبلا کلا برعکس بود یعنی پر از جنب و جوش میشدم و یه جا بند نمیشدم خلاصه خاله پری که اومد به زور خودمو میکشیدم و کارای خونه رو میکردم...یه کوچولو هم بداخلاق شده بودم...تا چهارشنبه که دیگه حالم خوب بود بلن
قهر و آشتی
-
تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 6:51
امروز ۱۵خرداده و هنوز محسن حقوق نگرفته...هیچکی هم جوابگو نیس...این چه انصافیه که رسمیها اول برج حقوقشون رو میگیرن و قراردادیها حتی یه تاریخ مشخص واسه گرفتن حقوقشون ندارن...بخدا خیلی بی انصافیه...خیلی هیچکی به کرایه خونه...قرض و بدهی...به خرج خونه...دکتر و درمان و ....یه کارمند قراردادی هم فکر میکنه؟
منو درگیر خودت کن/تا جهانم زیر و رو شه
-
تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 6:51
حس میکنم خدا امسال خیلی دوست داره من روسیاه مهمونش باشم...نگاه مهربونش رو حس میکنم...تو قلبم جستجوش میکنم و حسش میکنم و دلم گرم میشه...گرم بودنش...گرم مهربونیاش...خدایا مرسی که هستی و هوام رو داری...خدایا این روزا بیشتر از همیشه حست میکنم...احساس میکنم تو بغلتم...آرومم...به طرز عجیبی صبورم وقتی پست