سلام عزیزای دلمآخ من چقدر بیمعرفت شدم...چقدر از اینجا و شماها دور شدم...امروز که اومدم به وبلاگم سری بزنم دیدم سمیراجانم واسم یه کامنت گذاشته...واسم عین یه تلنگر بود که من دارم با خودم چیکار میکنم؟؟؟به خودم تشر زدم که گیتا تو اینهمه دوست مجازی خوب داری...تو شادی ها و غم ها باهمین...سنگ صبور همین...دیگه چی از این بهتر؟چرا انقدر از همشون دور شدی...از وبلاگت دور شدی...بنویس که نوشتن مثل همیشه حالتو بهتر میکنه..به دوستات سر بزن بی معرفت!!!چقدر سر خودم غر زدم بماند...بچه ها ببخشینم که انقدر بی معرفتم...که الان چندوقته نیومدم بهتون سر بزنم...از فردا میام پیش تک تکتونخب از خودمون بگم خداروشکر خوبیم و زندگی داره آروم آروم سپری میشه...فقط این روزا من عجیب و غریب شدم...بیشتر از درون...دارم خودخوری میکنم...دایم با خودم سرجنگ دارم...چشم دوختم به نیمه خالی لیوان...اصلا این روزا از خودم راضی نیستم..اصلاااااا...حتی تو نقش مادریم...این روزا خیلی بی حوصله...شلخته و خالی از اعتماد بنفس شدم...این نداشتن اعتماد به نفس و در نتیجه پا گذاشتن رو غرورم تو یه زمینه هایی داره بدجور اذیتم میکنه...تصمیم گرفتم رو خودم یه کم بیشتر کار کنم...یه مدته خودمو دست کم گرفتم...امروز داشتم فکر میکردم برم باشگاه ثبت نام کنم...هم شکمم رو آب کنم هم احساس میکنم بدنم بعد زایمان یه کم شل و ول شده...اندامم رو دوست دارم...امروز
برچسب:
نویسنده: فاطمه حیدری
راست راستکی داریم به آخرسال نزدیک میشیم...من امسال اصلا حس خونه تکونی ندارم...نمیدونم چرا اصلا حوصله م نمیکشه...منتظرم اسفندماه بیاد فرشامو بدم قالیشویی...مبلامم خودم لکه گیری میکنم...پرده ها رو هم که میندازم تو ماشین...دو سه تا پتو دارم محسن میگم بشورهدیگه فقط گردگیری دارم...تا پری روز فکر میکردم خیلی کار دارم....دیروز کشوهای لباسامون رو مرتب کردم...یه چندتا لباس و خرت و پرت و اسباب بازی های شکسته دردونه رو ریختم دور...یه کم به کمد دیواری ها سر و سامون دادم...خلاصه استارتش رو زدم...واسه شام کوکو سیب زمینی درست کردم محسن که از سرکار اومد دیدم سوسیس گرفته...ما چندساله دیگه سوسیس و کالباس نمیخوریم...محسن جدیدا باز میخوره دیروزم با همکاراش باهم پول گذاشته بودن که محسن بخره بیاره خونه بندری درست کنه امروز ببره اداره که صبحونه بخورن...دیگه محسن مشغول درست کردن بندری شد...منم آهنگ شاد شمالی گذاشته بودم محسن مسخره بازی درمیاورد میرقصید ما میخندیدیم...دردونه هم که عاشق سوسیسه از کنار باباش جم نمیخورد و از سوسیس هی ناخنک میزد...در آخر منم هوسم شد و دوپر خوردم هرچند حس میکردم گوشت گربه زیر دندونمهبعد شام محسن رفت حموم...بعدش من دردونه رو حموم کردم و آوردم بیرون لباس تنش کردم موهاشو خشک کردم و خودم رفتم حموم...چندتا لباس داشتم که با دست شستم و جابرنجی م رو...بعد خودم حموم کردم...من تو مصرف آب
برچسب:
نویسنده: فاطمه حیدری
برچسب:
نویسنده: فاطمه حیدری
سلاااام دوستای خوبم حالتون چطوره؟خوب و خوش و سلامتین ان شاءالله؟امیدوارم که همینطور باشهکلی گفتنی دارم و پستم قراره یه پست طولانی باشه
خب از جمعه بگم که قرار بود شام داییم اینا بیان و منم هی تو دلم میگفتم خداکنه نیان و تا لحظه آخر منتظر بودم زنگ بزنن کنسلش کنن ولی خب چنین چیزی نشد و اونا اومدن...تقریلا یک ب.ظ بود هممون بیدار شدیم و صبحونه خوردیم بعد من و خاله واسه ناهار مرغ درست کردیم و ناهار خورد
سلام مهربوناحالتون چطوره؟من خوبم خداروشکر فقط داریم به آخرماه نزدیک میشیم واسه خونه و اینکه آخرش قراره چی بشه باز کمی استرس گرفتم خداکنه همه چی خوب و خوش تموم بشه...اصلا دلم نمیخواد به آخرای مرداد فکر کنم همش میگم ۵شهریور مثلا تو چه حس و حالی ام؟هنه چی یعنی تموم شده؟
دیگه اینکه خیلی اینجا احساس تنهایی میکنم نمیدونم چرا ولی اون حس خوبی که به وب قبلیم داشتم رو اینجا ندارم انگار بیشتر برای خودم و تعد
پنجشنبه یک ظهر بود بیدار شدیم شب قبلش تا ۷صبح جون دادم که خوابم ببره ولی خوابم نمیبرد که نمیبرد آخرش نفهمیدم چطوری خوابم گرفت بیخوابی واقعا خیــــــلی بدهخاله از هشت صبح بیدار شده بود رفته بود آزمایش داده بود سبزی خوردن خریده بود اومده بود خونه قورمه سبزی بار گذاشته بود سبزی ها رو پاک کرده بود بنده خدا حوصله ش سررفته بود چون هممون خواب بودیم...چقدرررر بدم میاد اینجوری بی برنامه زندگی کنم باید حتما
سلام عزیزای دلمبالاخره با خبرهای خوب اومدم تقریبا %۵۰مشکلمون حل شد و من خیلی خوشحالم
اینکه تو اوج مشکلات خدا رو صدا بزنی و خدا بیاد کمکت...بیاد دستت رو بگیره و بگه بنده ی من نترس من هستم...اینکه برات نشونه بزاره خیلی خیلی حس خوبیه...وقتی حس کنی خدا تموم این مدت صداتو شنیده و به فریادت رسیده حس غرور بهت دست میده...غرور از داشتن خدایی که همین حوالیه...دیوار به دیوار قلبت
به خدا سپرده بودم خودش کمکمو
برچسب:
نویسنده: فاطمه حیدری
برچسب:
نویسنده: فاطمه حیدری
برچسب:
نویسنده: فاطمه حیدری
برچسب:
نویسنده: فاطمه حیدری
برچسب:
نویسنده: فاطمه حیدری
برچسب:
نویسنده: فاطمه حیدری
برچسب:
نویسنده: فاطمه حیدری
برچسب:
نویسنده: فاطمه حیدری
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
برچسب:
نویسنده: فاطمه حیدری