این روزهای بی ثمر!!! - تاریخ: 1396/11/25 ساعت: 10:28
سلام عزیزای دلمآخ من چقدر بیمعرفت شدم...چقدر از اینجا و شماها دور شدم...امروز که اومدم به وبلاگم سری بزنم دیدم سمیراجانم واسم یه کامنت گذاشته...واسم عین یه تلنگر بود که من دارم با خودم چیکار میکنم؟؟؟به خودم تشر زدم که گیتا تو اینهمه دوست مجازی خوب داری...تو شادی ها و غم ها باهمین...سنگ صبور همین...د...
حس خونه تکونی نیس - تاریخ: 1396/11/25 ساعت: 10:28
راست راستکی داریم به آخرسال نزدیک میشیم...من امسال اصلا حس خونه تکونی ندارم...نمیدونم چرا اصلا حوصله م نمیکشه...منتظرم اسفندماه بیاد فرشامو بدم قالیشویی...مبلامم خودم لکه گیری میکنم...پرده ها رو هم که میندازم تو ماشین...دو سه تا پتو دارم محسن میگم بشورهدیگه فقط گردگیری دارم...تا پری روز فکر میکردم خ...
خیالی که بیخیال نمیشه...!!! - تاریخ: 1396/11/25 ساعت: 10:28
این روزها حوصله نوشتن نیس...کلی با خودم کلنجار میرم و تشر میزنم تا بیام بنویسم...مثل الان که انگار به زور دستمو گرفتم و پرت کردم اینجا و گفتم بنویس دیگه...!!!داشتم فکر میکردم پارسال همین روزا خیلی مشکلاتم بیشتر بود...دغدغه هام بیشتر بود ولی بیشتر از زندگیم لذت میبردم...میرم وب قبلی آرشیو سال پیش رو ...
هر آنچه گذشت... - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 7:04
سلاااام دوستای خوبم حالتون چطوره؟خوب و خوش و سلامتین ان شاءالله؟امیدوارم که همینطور باشهکلی گفتنی دارم و پستم قراره یه پست طولانی باشه خب از جمعه بگم که قرار بود شام داییم اینا بیان و منم هی تو دلم میگفتم خداکنه نیان و تا لحظه آخر منتظر بودم زنگ بزنن کنسلش کنن ولی خب چنین چیزی نشد و اونا اومدن...تقر...
پارک آب و آتش+دربند - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 7:04
سلام مهربوناحالتون چطوره؟من خوبم خداروشکر فقط داریم به آخرماه نزدیک میشیم واسه خونه و اینکه آخرش قراره چی بشه باز کمی استرس گرفتم خداکنه همه چی خوب و خوش تموم بشه...اصلا دلم نمیخواد به آخرای مرداد فکر کنم همش میگم ۵شهریور مثلا تو چه حس و حالی ام؟هنه چی یعنی تموم شده؟ دیگه اینکه خیلی اینجا احساس تنها...
آخرهفته چگونه گذشت؟؟!! - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 7:04
پنجشنبه یک ظهر بود بیدار شدیم شب قبلش تا ۷صبح جون دادم که خوابم ببره ولی خوابم نمیبرد که نمیبرد آخرش نفهمیدم چطوری خوابم گرفت بیخوابی واقعا خیــــــلی بدهخاله از هشت صبح بیدار شده بود رفته بود آزمایش داده بود سبزی خوردن خریده بود اومده بود خونه قورمه سبزی بار گذاشته بود سبزی ها رو پاک کرده بود بنده ...
خدا هست و خدا هست و خدا هست...!!! - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 7:04
سلام عزیزای دلمبالاخره با خبرهای خوب اومدم تقریبا %۵۰مشکلمون حل شد و من خیلی خوشحالم اینکه تو اوج مشکلات خدا رو صدا بزنی و خدا بیاد کمکت...بیاد دستت رو بگیره و بگه بنده ی من نترس من هستم...اینکه برات نشونه بزاره خیلی خیلی حس خوبیه...وقتی حس کنی خدا تموم این مدت صداتو شنیده و به فریادت رسیده حس غرور ...
گرفتاری پشت گرفتاری - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 3:19
بدجور گرفتار شدیم شب و روز نداریم دیگه با صابخونه از خدا بیخبرمون بحثمون شده بهش میگیم بابا تو که مسئولیت پذیر حتی ذره ای هم نیستی اینجا واقعا شرایط زندگی برامون سخت شده پولمون رو بده ما بریم یا میگه ندارم یا امروزو و فردا میکنهآب واحدمون رو قط میکنه سر و صدا راه میندازه انقد دیگه زنگ زدیم به پسرش ا
این روزهای پر تشویش - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 3:19
این روزا روزای عجیب و غریبی ان...تموم اتفاق های بد و خوب باهم و پشت هم میوفته...گیجم و خسته انگار تو یه بلاتکلیفی خیلی بدی دارم دست و پا میزنم خداکنه این روزای مزخرفم تموم شن و برنحالم نسبت به روزای قبل کمی بهتره...بلاخره من و محسن یه شب طاقتمون طاق شد و زدیم به سیم آخر بحث بدی بین ما و صابخونه شد..
خدایا چشم برندار ازمون... - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 3:19
دیروز غروب محسن زنگ زد گفت اجاره نامه رو دم دست بزار بیام ازت بگیرم از بنگاه زنگ زدن پولت آماده س...چقدرررررر من و داداش خوشحال شدیم ولی هنوز چنددقیقه نگذشته بود باز محسن زنگ زد مدارک موتورم خونه س؟گفتم اره گفت میام ازت میگیرم موتورم رو گرفتنکلی حالمون گرفته شد...تا محسن بره کلانتری و بیاد خونه مدار
من به دستای خدا خیره شدم معجزه کرد - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 3:19
اومدم با خبرهای خوب...گوش شیطون کر مشکلاتمون داره یکی یکی کمرنگ و درنهایت تموم میشه بریم براتون تعریف کنمامروز صبح محسن رفت بنگاه که تو اجاره نامه ثبت شه که مبلغی از پول پیشمون رو گرفتیم...خیلی طول نکشید که محسن برگشت منم تو اون فاصله برنج درست کردم و واسه ناهارمون ماهی سرخ کردم...محسن اومد گفت بنگا
همه چی درهمه!!! - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 3:19
سلام مهربونا حالتون چطوره؟چندروزی نت نداشتم و نمیخواستم حالا حالاها هم وصلش کنم ولی بعد چندروز دیدم نمیتونم واقعا خیلی سخته بی نتی این روزا خیلی داره بد میگذره بهم...همش دلهره و تشویش دارم واسه خونه همش شبا دیر میخوابم و همون چندساعتی که میخوابم کابوس میبینم...خوابای عجیب و غریب...یه شب خواب آروم ند
آدمیت کجا رفته؟؟؟!!!! - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 3:19
حواسم این روزا سرجاش نیس...مثلا الان تاریخ آخرین آپم رو دیدم دهنم باز مونده بود یعنی من یه هفته س وبم رو آپ نکردم؟؟؟؟؟!!!!!یه هفته گذشته و اصلا باورم نمیشه...همیشه میبینم تاریخ آپ شدنام طولانی میشه حس بدی بهم دست میده از اینکه چه حیف که ثبتشون نکردم خب از خودمون بگم خداروشکر خوبیم و داریم زندگیمون ر
خونه خاله - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 3:19
غروب با داداش و محسن نشسته بودیم حرف میزدیم و برنامه میچیدیم که کی بریم خونه خاله و این صحبتا که نتیجه ش شد فرداشب!!! اولش که اصلا زیربار نمیرفتم که منم برم به داداش گفتم تنهایی برو ولی بعد فکر کردم که بهتره برم حداقل اینجوری کمتر تو خونه اذیت میشم...باورـکنین صدای صابخونه و دختراش به گوشم میرسه اصل
روزنوشت - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 3:19
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
دوشنبه ۱۶مرداد - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 3:19
دوازده ظهر بیدار شدیم و صبحونه خوردیم خاله قبل ما بیدار شده بود و رفته بود نون تازه گرفته بود بعدم با داداش رفتن تا خط جدید واسه خودش بگیره ساعت دو بود که اومدن و خاله برنج درست کرد منم شامی درست کردم و سه و نیمم ناهار خوردیم چون صبحونه دیر خورده بودیم و گشنمون نبود...بعدظهرم تی وی دیدیم و ابروهای خ
دوروزی که گذشت... - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 3:19
سه شنبه ظهربیدار شدم و خریدایی که خاله صبح زود رفته بود کرده بود رو شستم(میوه و مرغ و ماهی)درحین کارکردن یدفعه از تو کوچه صدای داد و فحش اومد صابخونه ساختمون رو به رویی بود که وحشی بازی درآورده بود و فحش میداد که خونه م رو تخلیه کنین و شیشه ها رو میشکست...منم که از دعوا خیلی میترسم سریع دست و پام شر
آخرین روزهای بهاری - تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 14:07
کلی حرف واسه گفتن هست و شروع برام سخته دوستان پستم طولانیه هرکی به هردلیلی نخونه اصلا و ابدا ازش ناراحت نمیشمخب بریم واسه تعریف این چندروز ۱۸خرداد تولد محسن بود...۲۷ساله شدالهی ۱۲۰ساله بشی و سایه ت از سر ما و زندگیمون کم نشه بهترینم روز تولدش حقوقش هم واریز شد...خداکنه دیگه انقد بدقولی نکنن ماه پیش
روز و روزگارم!!! - تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 14:07
خیلی رو به راه نیستم با محسن پریشب حرفم شد...کلی حالم گرفته س...همش فکر و خیال...یه مسئله خیلی مهمه و باید ته و تهش رو دربیارم ولی خب تا الان موفق نشدم ولی بعد دوشب که گذشته احساس میکنم اشتباه از من بوده و یه جورایی دارم مسئله رو بزرگ ـمیکنم و بهش شاخ و برگ میدمشب اول که قهر بودیم...شب دومم همینطور
قضاوت - تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 14:07
دوستان عزیز!!! هرکدومتون به هر دلیلی دوست ندارین وب منو بخونین و من وبتون رو بخونم زیر همین پست واسه من کامنت بزارین تکلیفا مشخص شهیه سری دوستان انقد بی انصافن میان کامنت میزارن و ماشه رو میگیرن سمت من که تو دوست نداری ارتباط،دیگه داشته باشیم واسه خودشون میشینن دادگاه تشکیل میدن و حکم رو صادر میکنن